![]() |
![]() |
|
| معرفی بهترین کتابهای کودکی که خواندهام |
دوستان عزیزم:عید فطر را به شما تبریک میگویم. این هم عیدی من به شما!بچه هاي رنگي
نوشته : پالميرا بِناخاس مِدينا
مترجم : رامين مولايي روزي روزگاري كشوري بود سراسر آبي. دريا و آب رودهايش آبي ، درخت ها ، كوهها و جاده هاي آن هم آبي بودند. در آن كشور شهر كوچكي وجود داشت با خانه هايي به رنگ آبي ، آنتن هاي تلويزيون آبي و خيابان هاي آبي. در آن شهركوچك دختركي زندگي مي كرد به نام “ ماگدالنا ” و مي تواني حدس بزني كه او چه رنگي بود؟ بله درست گفتي او سر تا پا آبي بود . پوست بدن ، چشم ها ، موها ، دندان ها و لب هايش همگي مثل تمام چيزهايي كه دور و بر او وجود داشتند ، آبي بودند . روزي ماگدالنا همينطور كه به آسمان آبي نگاه مي كرد از خودش پرسيد : “ يعني همه جاي دنيا مثل شهر ماست و پشت آن كوههاي آبي هيچ فرقي با اينجا ندارد ؟! ” . آن روز ماگدالنا تا به خانه رسيد از پدرش پرسيد : ـ آيا در دنيا جايي هست كه با شهر ما فرق داشته باشد؟ پدر ماگدالنا سيب هاي آبي بسيار شيرين و خوشمزه اي در باغ خود پرورش مي داد ، اما هرگز از كشور آبي خارج نشده بود . ـ راستش من نمي دانم چون كه هيچ وقت از شهر خودمان بيرون نرفته ام ، ولي در كتاب ها نوشته شده است كه در آن سوي اين كوهها كشوري به رنگ ديگري هست و در پشت كوههاي آنجا هم كشور ديگري وجود دارد كه رنگ ديگري دارد . ولي ماگدالناي عزيزم حقيقت اين است كه من هرگز موفق نشدم كه به اين سفر دست بزنم . اما ماگدالنا چنان كنجكاو و شجاع بود كه همان شب لباس هاي آبي اش را در چمدان آبي كوچكي گذاشت و به محض اينكه سپيده سر زد ، به شوق كشف آنچه در پس كوهها قرارداشت ، از خانه خارج شد. بيشتر راه را پياده رفت ، گاهي هم بعضي از مردم آبي او را سوار ماشين هاي آبي خودشان مي كردند . او رفت و رفت تا به جايي رسيد كه همه چيز متفاوت به نظر مي آمد . در كنار جاده تابلويي را ديد كه روي آن نوشته شده بود : “ اينجا كشور آبي به پايان مي رسد . به كشور سبز خوش آمديد ” و بلافاصله بعد از آن تابلوي بزرگ همه چيز سبز بود . كوهها ، درخت ها ، رودخانه ها ، سيب هايي مانند آنها كه كه پدرش پرورش مي داد ، پرنده ها ، آسمان و زمين همه و همه سبز بودند. ماگدالنا به راه خود ادامه داد تا كه شهر كوچك و زيبايي را پيش روي خود ديد كه همه جاي آن همانطور كه فكرش را مي كرد ، سبز بود : خانه ها ، مغازه ها ، درها و پنجره ها ، دودكش ها و … همه جا و همه چيز سبز بود . اما از همه جالب تر اين بود كه همة مردم اش هم سر تا پا سبز بودند . مو ، چشم ، دندان ، دهان و پوست شان چنان سبز بود كه ماگدالنا از ديدن رنگ و روي عجيب و غريب آنها قاه قاه به خنده افتاد . اما چيزي كه ماگدالنا فكرش را هم نمي كرد اين بود كه رنگ و روي او هم به نظر آنها عجيب و غريب باشد و فقط زماني كه دختري هم سن و سال خودش را ديد كه به او نگاه مي كرد و قاه قاه مي خنديد ، به اين موضوع پي برد . ـ دختر سبز ، چي شده ؟ چرا به من مي خندي ؟ ـ منو ببخش ولي من تا حالا هيچكسي شبيه تو نديده بودم ! راستش رو بخواهي فكرش رو هم نمي كردم كه توي دنيا آدمي اين شكلي هم وجود داشته باشه ! تو چه رنگي هستي ؟ ـ من آبي ام . تو سبزي ، من اين رو مي دونم چون در اول كشور شما تابلوي بزرگي رو ديدم كه رويش نوشته شده بود: به كشور سبز خوش آمديد. من راه زيادي رو زير پا گذاشتم براي اينكه بفهمم آيا تمام مردم دنيا مثل هم هستند؟ اول از كشور آبي شروع كردم و حالا هم به كشور سبز رسيدم و الان مي فهمم كه نبايد اينطور باشه ، چون كه تو شبيه من نيستي !! ـ اسم من “ ِاليسا ” ست و سر تا پا سبزم مثل هر چي كه اينجا هست . من هم مي خوام همراه تو جاده ها رو زير پا بذارم تا كشورهاي ديگر رو با هم ببينيم . اينها را گفتند و راهي شدند : ماگدالنا و اليسا ، يكي سر تا پا آبي و ديگري از نوك پا تا موي سر سبز ، در كنار هم شب و روز راه رفتند ، هر چه در طول راه بدست مي آوردند با هم مي خوردند و دوست هاي خوبي براي يكديگر شده بودند ، درست مثل دو خواهر!. وقتي كه ديگر از آن همه جاده سبز خسته شده بودند ، ناگهان كمي دورتر تابلوي بزرگي را ديدند كه روي آن نوشته شده بود : “ اينجا كشور سبز به پايان مي رسد . به كشور زرد خوش آمديد.” و بلافاصله بعد از آن تابلو همه جا تغيير رنگ داد . زمين از رنگ سبز به زرد تبديل شد و آب ، پرنده ها و درخت ها هم همينطور . دو دوست خوب روي زمين زرد رنگ آنقدر راه رفتند تا كه به شهر كوچكي رسيدند كه… شما چه حدسي مي زنيد ؟ بله درست است : شهري همه زرد! و باز همه مردم مي خنديدند و با حالتي از تعجب و ترس به آنها نگاه مي كردند ، تا كه دختري به آنها نزديك شد و گفت: ـ چرا شما رنگ هاي عجيب و غريبي داريد؟ نكنه مريض ايد!؟ اليسا و ماگدالنا براي او تعريف كردند كه چطور با هم آشنا شده اند و با حوصله زياد به آن دختر زرد چشم و زرد پوست توضيح دادند كه آنها مي خواهند تمام رنگ هايي را كه در دنيا وجود دارد ، بشناسند . دختر كه اسمش “ پاتريسيا ” بود با دهاني باز از تعجب ، حرف هاي آنها را گوش داد و وقتي داستان شان تمام شد ، به خانه رفت و زود برگشت تا همراه آنها برود . و حالا آنها سه دخترِ هم سن و هم قد بودند كه هر يك ، چمدان كوچكي در دست داشتند. واقعا تماشاي آنها در كنار هم شادي آور بود : ماگدالناي آبي ، اليساي سبز و پاتريسياي زرد ! آنقدر با پاي پياده در جاده هاي كشور زرد پيش رفتند تا بالاخره تابلويي ورودشان را به كشور قرمز خوش آمد ،گفت . درخت هاي قرمز ، جاده هاي قرمز و مثل هميشه شهرهاي قرمزي كه اهالي آنها همه قرمز بودند . در يكي از آن شهرها پسري با آنها همراه شد به اسم “ پدرو” كه در لحظه اول موها و دندان هاي كاملا قرمزش باعث خنده آنها شده بود . پس با هم به راه افتادند و در كشور قهوه اي دختري به اسم “ كلارا ” و در كشور بنفش پسري كه اسمش “ خوسه لوئيس ” بود ، به آنها پيوستند . حالا آنها گروه خوبي بودند كه بدون هيچ ترسي پيش مي رفتند و هر بار با كشور و مردمي به رنگ متفاوت ، اما هميشه خوب و مهربان روبرو مي شدند كه آنها را براي خوردن غذا و استراحت كردن به خانه هايي كه همرنگ خودشان بود ، دعوت مي كردند . اما يك روز ناگهان در سر پيچ جاده اي به تابلوي متفاوتي برخوردند ، تابلويي كه رنگ اش مخلوطي از همه رنگ هايي بود كه تا آن زمان ديده بودند و روي آن نوشته شده بود : “ اينجا كشور تك رنگي به پايان مي رسد . به كشور رنگارنگ خوش آمديد .” دوستان ما خيلي سريع وارد آن كشور جديد شدند وبسيار زود متوجه شدند كه آنجا با همه كشورهاي قبلي كه ديده بودند ، تفاوت دارد. كوهها تنها به يك رنگ نبودند . آسمان در بعضي نقطه ها سبز و در بعضي جاها آبي و آنجا كه ابرها بودند ، سفيد بود . آنجا درخت ها و ميوه هاي رنگارنگي وجود داشتند كه بعضي از آنها را تاآن روز نديده بودند . آن كشور چنان زيبا بود كه آنها از تماشاي دور و بر خود خسته نمي شدند . اما هنوز به زيباترين و حيرت انگيزترين نقطه آن نرسيده بودند . ناگهان در مقابل چشم هايشان شهري رنگارنگ با خانه هاي سفيد ، قرمز و زرد ، با درهاي قهوه اي و نيز رنگ هاي ديگر ظاهر شد . مردم شهر از هر رنگي بودند . تعدادي از آنها زرد به نظر مي آمدند ، اما زردي بسيار كمرنگ ، عده اي قهوه اي تيره ، بعضي سياه و عده اي هم سفيد روشن و بعضي سبزه بودند . اليسا با چثم هاي سبزش كه از شدت تعجب گرد شده بودند ، گفت : ـ اين باورنكردني است! شما تا حالا چنين چيزي ديده بوديد؟ پدرو با دندان هاي سرخي كه وقتي مي خنديد ، پيدا بودند ، گفت : ـ مثل خوابه ! آنها چنان حيرت زده بودند كه متوجه نمي شدند تمام مردم دنيا به آنها نگاه مي كنند . در اين موقع دختري هم قد و قواره خودشان به آنها نزديك شد و گفت : ـ شما چقدر عجيب و غريب ايد! چرا هر كدومِ شما از سر تا پا فقط يك رنگ ايد ؟ از كجا مي آييد؟ ماگدالنا ماجرا را به او توضيح داد . همه آنها براي يافتن رنگ هاي ديگري از كشورشان خارج شده و از كشورهاي مختلفي عبوركرده بودند تا كه به تابلوي كشور رنگارنگ رسيده بودند كه دروازة مناظر زيبا و بي مانندي از تركيب همه رنگ ها را به روي آنها باز كرده بود . ـ اسم من“ ميراندا ” است و نمي تونم به شما توضيح بدم كه چرا اينجا اينطوريست ، اما پدربزرگ من خيلي داناست و چيزهاي زيادي مي دونه ودرضمن مطمئن ام كه او مي دونه شما از كجا اومديد ، پس با من بياييد. همه همراه ميراندا به خانه او رفتند ، خانه اي به رنگ زرد بسيار شاد با درها و پنجره هاي سبز . پدربزرگ او پيرمردي بود كه رنگ هاي بسياري داشت : موهايي سفيد ، پوستي به رنگ قهوه اي روشن و دندان هايي زرد رنگ داشت و پيراهن اش به رنگي بود كه آنها هرگز پيش از آن نديده بودند. پدريزرگ سراپاي آنها را برانداز كرد و حتي اجازه نداد كه ماگدالنا داستان سفرشان را برايش تعريف كند و با لحني كه نشان از دانايي داشت ، از آنها پرسيد : ـ شما هنوز هم مي خواهيد در دنيايي كه فقط يك رنگ دارد ، زندگي كنيد؟ ماگدالنا ، اولين نفري كه قدم در اين راه گذاشته وخيلي هم شجاع بود و هميشه از طرف ديگران صحبت مي كرد ، جواب داد: ـ راستش اينه كه دنياي شما خيلي خيلي زيباست ، ولي ما نمي دونيم چه جور به اين زيبايي دست پيداكنيم . ـ اين كار تنها يك راه دارد : بايد با هم مخلوط شويد . براي شروع هم لباس هايتان را با هم عوض كنيد و وقتي به كشور خودتان رسيديد از مردم كشور همسايه تان صحبت كنيد . من مطمئن هستم كه آنها هم با همديگر مخلوط مي شوند و در مدت كوتاهي دنياي كسل كنندة تك رنگ جاي خودش را به دنياي شاد و سرزندة رنگارنگ مي دهد كه در اينجا شاهدش بوديد! به اين ترتيب همه سرگرم عوض كردن لباس هايشان شدند . حالا اليسا دامني قرمز و بلوزي زرد به تن داشت . خوسه لوئيس يك لنگه كفش سبز و يك لنگه كفش آبي به پا داشت و پاتريسيا لباس اش را با ميراندا عوض كرده و حالا لباسي قرمز و سفيد پوشيده بود. چند روزي آنجا ماندند تا خستگي سفر دور و درازشان را از تن بيرون كردند و بعد از همان مسيري كه آمده بودند ، برگشتند و بعد از رسيدن به كشور خود از چيزهايي كه ديده بودند براي مردم شان تعريف كردند. مردم در ابتدا حرف هايشان را باور نمي كردند ولي با ديدن ميراندا كه همراه آنها آمده بود ، نظرشان تغيير مي كرد. كم كم رنگ همه چيز با هم مخلوط شد ، اول به اين خاطر كه مردم به ديدار كشورهاي همديگر رفتند و بعد به اين دليل كه رنگ خانه ها و شهرهايشان را با هم عوض كردند. سرخ ها با سبزها و زردها با آبي ها ازدواج كردند و فرزندان آنها هم با فرزندان سفيدها و سياه ها و يا بورها و قهوه اي ها ازدواج كردند. بالاخره بچه هايي از تمام رنگ ها بدنيا آمدند و شادي و زيبايي مردمي كه رنگارنگ بودند طبيعت را هم مجبور به تركيب رنگ هايش كرد: تنه درخت ها قهوه اي و تاج شان سبز شد ، كوهها هم مثل درخت ها چندرنگ شدند و آسمان و آب به رنگ هاي مختلف آبي درآمدند و مردم از هر رنگي در كنار هم و با هم ، شاد و خوشبخت به زندگي شان ادامه دادند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:1 توسط بهار مولایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 دی 1386 خرداد 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
رامین مولایی بادبادک نشر مس نشر افق کودکانههای ما دوتا چراغ جادو |
|
RSS
|